theme wordpress
هنری

داستان بلند من مجازات هستم_مقدمه

مقدمه

از لحظه ای که چوب آن درخت نفرین شده را در دست گرفتیم و در زمین فرو کردیم، بی‌آنکه بدانیم از آن لحظه بازی قایم باشک ما با او آغاز شد، مسابقه ای برای تمام دوران که در تک تک دفعاتش ما بازنده آن بودیم. نه به خاطر آنکه ما ضعیف بودیم بلکه از برای آنکه شروط اشتباهی برای بازی خود نهاده بودیم، ما اجازه داده بودیم تا درست در پشت گوشمان، در سایه هایمان بخزد، درست در تاریکی که چشم هیچ موجودی قادر به دیدن درون آن نبود. آری، آری ما مرتکب این حماقت شدیم و هیچ اشتباهی بدون جزا باقی نمی ماند و بهای ما مرگ است.

هر قدمی که به جلو می‌نهاد تمام آدمیانی که عقب می افتادند را به درک واصل می کرد، اما ما انسان ها از اشتباهاتمان یاد میگیریم، هر بار که گذشتگانمان به خاک تبدیل می شدند تصویر مات او وضوح میگرفت و با هر مرگ شناخت ما از او بیشتر و بیشتر می شد و در اولین اقدام ما در قبال جبران خساراتش آن بود که به سه قسمت تقسیمش نمودیم اما چه فایده که با گذر هر صبح، ظهر و شب قدرتش افزوده می‌شد و جان می‌گرفت، از برای همین چهار زندان دیگر ساختیم بلکه بتوانیم جلوی قتل های وحشیانه اش را بگیریم.

اما این کار هم فایده ای نداشت، با گذر فصل ها آدمیان تصمیم گرفتند تا کوچکترش کنند بلکه بتوانند زندانی برای او بیابند پس هر قسمت او را به سه قسمت دیگر مبدل ساختند غافل از آنکه او چنان قدرتمند است که نمی توان با زندانی به این کوچکی او را گرفتار ساخت، پس او قدم به جلو می نهاد. پس برای باری دیگر انسان ها با شکست مواجه شدند و بهای این شکست با گرفتن جانشان پرداخت شد.

ماه‌ها به سرعت پلک برهم زدنی می گذشتند و آدمیان تنها نظاره گر مرگ عزیزانشان به دست او بودند، دیگر همه چیز برایشان عادی جلوه می نمود از مرگ گرفته تا مراسم دفن. بهاران بوی ناامیدی گرفته بودند و پاییزان بوی مرگ. اما با تمامی این تفاسیر هنوز عده ای بودند که نا امید نگشته بودند و هر روز او را بیش از پیش می شناختند.

هرکس که به ذات او آگاه گشته بود به جان خود قسم می خورد که هیچ دیو و شیطانی پلیدتر از او وجود ندارد و نخواهد داشت. همگی قسم می خوردند که هیچ چیز نمی تواند مانع او شود و به زودی او ما را در میان انگشتانش له خواهد کرد. اما…اما انسان ها تسلیم نگشتند و زندانی محکم تر و کوچک تر ساختند و او را در دوازده قسمت دیگر محبوس نمودند. اما چنین حصاری هم برای موجودی به پلیدی او بسیار ضعیف بود. پس آدمیان به ذرات شن،خورشید، ماه و ستارگان متوصل شدند.

اما باز هم فایده ای نداشت.اما در این میان دانش به کمک ما شتافت تا در کنار یکدیگر زندانی مستحکم و قوی بسازیم، زندانی از جنس چرخ دنده ها.

قدرتش چنان زیاد بود که چرخ دهنده ها را در هم می شکست و آنها را به خرده چوب هایی بی ارزش تبدیل می نمود. اما آدمی که تا بدین لحظه در مقابلش سر خم نکرده است دست به کاری عظیم می زند.

چرخ دنده های فلزی پا به عرصه می گذارند و آدمی به کمک عقل خود زندان دوازده قسمتی او را به بیست و چهار قسمت مبدل ساخت اما پیشرفت بشر به همین جا منتهی نشد و با سرعتی باور نکردنی به جلو پیش می رفت.

دوازده زندان خود به شصت قسمت و هر یک از شصت قسمت به شصت قسمت دیگر تقسیم شدند.

برخی از آدمیان به این زندان قانع نشدند و پا فراتر می گذاشتند و روز به روز خود را قوی تر می نمودند و به دیواره های آهنین زندان ساخته خود، قدرت می بخشیدنددآدمیاآ. این افراد قدرتمند، قدرت خود را با بهایی اندک با دیگران به اشتراک می گذاشتند.

دیگران با پرداخت آن بها طلسم هایی قدرتمند خریداری می نمودند بلکه بتوانند از دست او رهایی یابند. اما هیچ یک از این اقدامات باعث آن نشد تا او دست از حرکت بکشد و متوقف شود.

اه و افسوس! که چه افراد بزرگ و قدرتمندی در تاریخ وجود داشته اند که به دست او کشته نشده اند. همه و همه اش بخاطر لحظه ای غفلت…

اما هنوز افراد ساده لوح و احمقی وجود داشتند که او را دست کم می گرفتند، رهایش می کردند و می گذاشتند این موجود افسار گسیخته جولان دهد و خود را در تاریکی پنهان نماید.

حالا او زیر سایه های عقربه های فلزی ما محدود شده و تنها صدایی که از او به گوش می‌رسد نجوایی است که در پس زمینه همه صدا ها به گوش می‌رسد. شما آدمیان گاهی برای خرید زندانش پول زیادی را صرف می کنید و گاهی آنچنان از او می ترسید که به دیوار های خانه خود می آویزیدش. خانه هایتان انباری می شوند از زندان برای او و هر روز و هر شب به صدای وحشیانه و غم انگیزش گوش فرا می دهید. صدایی که به زیبایی هر چه تمام غمگین ترین ملودی تاریخ را بی آنکه خسته شود یا از کار بیفتد در سراسر شبانه روز زمزمه می کند.

 چه اشک هایی که بر مزار ها از برای این ملودی غمناک به زمین ریخته نشده و چه خونها که به خاطر گذر او ریخته نشده.

پس گوش فرا دهید به ملودی که حتی حالا بی آنکه هیچ اهمیتی داشته باشد که در کجا حظور دارید، چه در سکوت و چه در شلوغی می شنویدش و قلبتان با شنیدنش با قدرت می تپد بلکه با صدای تپش های خود به او بگوید که شما هنوز زنده هستید و در این لحظه هیچ کاری از دست او ساخته نیست.

 آری می شناسیدش با او بیشتر از پدر و مادرتان آشنایی دارید. چه در زمان گرسنگی، چه در زمان خواب و چه در زمان جنگ در هر لحظه ای او را می شناسید. با تک تک استخوان هایتان، با پوست و گوشتتان و با تمام وجودتان می شناسیدش. مگر می شود که او را نشناخت؟! کسی که از همان بدو تولد، لحظه ای  که چشم به جهان گوشیدید سایه پلیدش را شما را در برگرفته. کسی که بر دنیای خاکی ما حکم روایی می کند. حاکمی ظالم، کسی که مهره های شطرنج زندگی ما را بی آنکه برد و باخت برایش از اهمیتی برخوردار باشد حرکت می دهد. بازیکنی بی رحم که همه ما را برای لذت و تفریح در بازی بی اهمیت خود فدا می کند. شاید هنوز ذاتش را نشناخته باشیم، شاید پادشاه باشد، شاید یک وزیر.‌… شاید هم سربازی ساده… یا شاید هم یک مهره بی ارزش که از بازی خود به بیرون پرتاب شده و حال زمین بازی ما را پیدا کرده و شروع به بازی با ما کرده با تمامی این احوالات می شناسیدش.

 اهریمنی ترسناک تر از او وجود ندارد. او با شیطان یا هیچ کس دیگری تعهدی ندارد و هر لحظه بی هیچ دلیلی فریاد می زند تا صدایش در گوش هایتان طنین انداز شود. پس بشنوید نغمه ی پر از دردش را که هر لحظه گوش هایت را پر می کند…‌تیک تاک… تیک تاک…. به ملودی غمگین مرگ گوش فرا دهید، حال شما در حال شنیدن آهنگی به قدمت تاریخ هستید. او با ما سخن می گوید و در هر لحظه برایمان داستانی روایت می‌ کند. او مشخص میکند که کی بمیرید و کی به دنیا بیایید. حالا بشناسیدش، این هیولا که همه ازش ترس دارند وحال نامش را همزمان با من فریاد بزنید تا بداند که شناخته شده بلندتر فریاد بزنید. نام نفرین شده اش را بلند تر فریاد بزنید، «زمان» را بلند تر فریاد بزنید. حال که گوش هایتان از صدای خودتان پر شده بگذارید چیزی را به شما بگویم که تا بدین لحظه از آن غافل بودید. بگذارید بگویم که من چه کسی هستم. من آنم که توانست در زمان مرگش از «زمان» در تاریکی و پلیدی پیشی بگیرد. شخصی که سایه مرگ و تاریکی که به این دنیا انداخته که از «زمان» هم بزرگ تر است. تنها موجودی که توانسته «زمان» را به زانو درآورد و باعث ترسش شود. بازیکنی جدید و تاریک تر، موجودی که شاید قبل از او به سراغتان آید و شکنجه‌تان دهد. در روحتان رسوخ کرده و عذابتان دهد و حتی پس از مرگ هم همراهیتان کند. آری این من هستم. من مجازات هستم. من آن عدالتی هستم که حال در سراسر جهان آدمیان خواستارش هستند کسی که هیچ راه گریزی از او نیست. کلمه ای که در تمام این دنیای خاکی بر روی تک تک ورقه های سیاه و سفید نوشته شده، کلمه ای که جسمتان را در قبر به لرزه می اندازد مجازات… این من هستم… مجازات ….

ادامه دارد….

با ما همراه باشید…

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن