theme wordpress
هنری

امپراطوری هالیوود (قسمت سوم)

«بسم الله الرحمن الرحیم»

با قسمت دیگری از سری مقالات امپراطوری هالیوود در خدمت شما هستیم. با الفبایت همراه باشید.

برای مطالعه قسمت اول این مقاله، اینجا کلیک کنید.

برای مطالعه قسمت دوم این مقاله، اینجا کلیک کنید.

چشمک لوی

اولین بار موریس کان، «مارکوس لوی» را در هتل سنت پال دید. جایی که بازاریاب های دوره گرد برای شرکت هایشان مشتری پیدا می کردند.

لوی یک پالتوی پر زرق و برق پوشیده بود و کلاه بلندی هم بر سر داشت. وقتی دید کان مجذوب او شده،چشمکی زد و گفت:« این ها را می پوشم تا روی دیگران اثر بگذارم.» چهره ی لوی خاص بود.هر جزئی از صورتش از حالت عادی کمی بزرگ تر به نظر می رسید.سبیل پرپشت و چشم های درشتی داشت! درست مثل چهره ی کمدین های سینمای صامت بود! یک تهیه کننده ی تئاتر،لوی را در اولین دیدارشان این طور توصیف می کند که:«شمایلی کوچک تر از معمول و کمی رقت بار. با پالتویی که چندان نو نبود و راه رفتنی که من را یاد شخصیت های نمایشی دیوید وارفیلد می انداخت که بازیگر تئاتر بود.» لوی زمانی به خبرنگار گفت من ناپلئون دیگری هستم!

هالیوود

مارکوس لوی

مارکوس لوی در محله ای فقیر رشد کرده بود. پدرش گارسنی ساده و مادرش بیوه ای آلمانی بود که دو پسر هم از ازدواج قبلی اش داشت.آن ها خیلی فقیر بودند.در کودکی روزنامه و سیگار می فروخت و مادرش از روزنامه های فروش نرفته به جای رومیزی استفاده می کرد.از کودکی خیلی کار می کرد.۹ سالش که بود مدرسه را ترک کرد و شروع کرد به انجام کار های مختلف.

ابتدا در چاپخانه ای نقشه رنگ می زد،ولی به دلایلی کارش را از دست داد.سال بعد شده بود همه کاره ی هفته نامه ای ۸ صفحه ای!برای گرفتن آگهی های تبلیغاتی از این مغازه به آن مغازه می رفت و سخت کار می کرد تا اینکه یک همکار بزرگ تر زیرآبش را زد. لوی در نهایت وارد صنعت لباس شد و پس از ۷ سال کار در شرکت عمده فروشی خز، آن قدر سرمایه جمع کرد تا توانست برای خود کسب و کاری مستقل راه بیندازد. ولی شرکت او بعد از یک فصل ورشکست شد و او ماند و ۱۸۰۰ دلار بدهی!

او برای جبران بدهی ها فروشندگی می کرد و بعد با کارفرمایش در پروژه ای دیگر شریک شد ولی باز هم بدبختی! این بار ۷ دلار برای لوی ماند!!کمی پیش از مرگ ( احتمالا با یادآوری این دوره از زندگی اش) می گفت:«خیلی خوشایند است فکر کنی کسب و کار همیشه موفقیت آمیز است اما فکر چرندی است!»

همراهی لوی و کان

در  آن لحظه که یکدیگر را دیدند احتمالا لوی مشغول جبران عقب ماندگی های مالی خودش بود. روزی بیرون ساختمان مشغول صحبت با همسایه ای بود که دیوید وارفیلد معروف، از سالن درآمد. لوی و وارفیلد خیلی زود با هم صمیمی شدند و ظاهرا چند معامله ی ملکی هم با هم انجام دادند! تقریبا در همین زمان، کان، زوکر را با لوی آشنا کرد و در سال ۱۹۰۰ میلادی، لوی پیشنهاد داد پارتمانی خالی را آنسوی خیابان محل سکونت خودش اجاره کنند.

۳ سال بعد که زوکر اتوماتیم وودویل را افتتاح کرد و آن را گسترش داد، طبیعی بود که لوی هم سهمی بخواهد. از زوکر اجازه خواست تا او هم در این کار سرمایه گذاری کند و در آخر وقتی وارفیلد و لوی هر کدام ۲۰ هزار دلار پرداختند و صاحب یک سهم شدند، زوکر نرم شد و پذیرفت ولی بعد از خروج زوکر، آن ها هم خیلی دوام نیاوردند(البته روایات متعددی است!!ممکن است به دلایل دیگری سهمشان را بیرون کشیده باشند!)

هالیوود

سالن های نمایش وودویل

سر انجام لوی و وارفیلد شرکت «پیپلز وودویل» را تاسیس کردند و چد ماه بعد چهارسالن دیگر را هم راه انداختند و پنجمین سالن را در سینسیناتی، به این سالن ها افزدوند.در آن زمان که لوی مشغول انجام کار های سالن پنجم بود، شنید که راهب پیری در ایالت کنتاکی، سالن نمایش تصاویر متحرک افتتاح کرده بود و لوی رفت تا ببیند قضیه از چه قراراست! تعریف می کرد که از دیدن آن همه آدم که برای دیدن آن تصاویر به معنی واقعی کلمه با هم می جنگیدند، تعجب کردم و تلاشم را صرف راه اندازی سالن نمایش تصاویر متحرک کردم!

اتفاقا کارش هم گرفت! سینمایی با ۱۱۰ صندلی به راه انداخت که در اولین یکشنبه ی بعد از افتتاحش ۵هزار مشتری داشت! طولی نکشید که سالن های واقع در نیویورک خود را هم سینما کرد و طی ۶ ماه، سالن ها و سینما ها تمام سرمایه اولیه شرکا را برگرداند و سال بعد، شرکت تعداد زیادی سینما داشت که در سرتاسر نیویورک پراکنده بودند!

کریستال هال،نخسیتن سینمای زوکر

زوکر تعریف می کرد که کمی قبل از ازدواجش، در یک بعد از ظهر، با نامزدش به تئاتر رفته بودند و فیلمی پرفروش را دیده بودند که در آن،یک صحنه داشت که دو بازیگر یکدیگر را می بوسیدند. این فیلم در بسیاری از سالن های آمریکا به مثابه پیش پرده بود! فردای آن روز بعد از شام، برگشت به مغاز تا طرحی را کامل کند اما ساعت ۹ مغازه را بست و دوباره به تئاتر رفت! جاذبه ای عجیب نمی‌گذاشت زوکر در مغازه بماند! به گفته ی زوکر این جا بود که به سینما علاقه مند شد! شاید کل فیلم دقیقه طول می کشید اما تاثیر آن در ذهنش باقی مانده بود…

زوکر چیزهای زیادی در خز فروشی، دباره سلیقه عمومی یاد گرفته بود و با پیش بینی درباره ی اهمیت فیلم ها در آینده، تصمیم گرفت یک سینمای کوچک بالای وودویل درست کند.در آنن طبقه ۲۰۰ صندلی گذاشتند. بدترکیب بود! به همین دلیل یک پلکان شیشه ای معرکه نصب کردند و زیر شیشه کانالی فلزی گذاشتند تا آب مثل آبشار از آن رد شود و در این پلکان چراغ های قرمز و سبز و آبی روشن می شدند. اسمش را کریستال هال گذاشت و قیمت بلیط را هم ۵ سنت گذاشت. بیشتر مردم پول را برای دیدن پلکان می دادند نه فیلم !!

هالیوود

منتظر قسمت های بعدی باشید…

منبع : کتاب امپراطوری هالیوود اثر نیل گابلر

برچسب ها
نمایش بیشتر

امین مواساتی

دانشجوی حوزه ی هنری انقلاب اسلامی دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف مهارت در مدل سازی سه بعدی و کاراکتر سازی سه بعدی و دوبعدی،انیمیشن سازی سه بعدی و دو بعدی،طراحی دو بعدی،موشن گرافیک،ساخت جلوه های ویژه به صورت حرفه ای،تدوین حرفه ای،مدل سازی ساختمان و ... علاقمند به کارهای هنری،مطالعات تاریخی،سیاسی و مذهبی،فلسفه و منطق،مستند سازی و... عَبدٌ مِن عِبادِالله...!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن